الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
139
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
خواست نمىبيند و به سرعت نزد انوشيروان مىرود و خبر پرداخت اموال و آرزوى آن مرد را بيان مىكند . انوشيروان در مقابل اين درخواست به ظاهر كوچك خشمناك مىشود و وزير را مورد عتاب قرار مىدهد و مىگويد : اين چه درخواستى است كه تو آن را مطرح مىكنى ؟ ! به مصلحت نيست كه به اين درخواست جواب مثبت دهيم . اين پسر با خارج شدن از طبقهاش در طبقات ديگر نفود مىكند و ضرر اين كار بسيار بيشتر از نفعى است كه اين مرد با پرداخت طلا و نقره به ما مىرساند . اگر پسر اين تاجر درس بخواند ، دانشمند و صاحب فنّ مىگردد و علمش باعث مىشود كه ديگران به حرفهايش گوش دهند و چشمها به او خيره مىشود پس از آن اگر پسرم بر تخت پادشاهى بنشيند و احتياج به كاتب پيدا كند ، او را استخدام خواهد كرد و براى دانشمندانى كه از فرزندان بزرگان و نجيبزادگان هستند ، چيزى جز حسرت و حسادت نسبت به فرزند تاجر باقى نمىماند ! « 1 » ( 1 ) او در فتنهء مزدكيان هشتاد هزار نفر از آنها را كشت « 2 » تا ريشه فتنه را بخشكاند ! در حالى كه اين فتنه ريشه در نظام طبقاتى نژادپرستانه داشت كه در سايهء آن ثروت و سرمايه در دست عدهء خاصى قرار گرفته و منصب و مقام مخصوص طبقهء خاصى بود و در مقابل اكثريت مردم لگدمال و محروم بودند و انوشيروان براى ساكت كردن مردم از زور و اسلحه استفاده مىكرد . با اين همه ظلم ، او را به عدالت توصيف مىكردند ! ادوارد براون در اين باره مىگويد : « علت اين كه او را انوشيروان عادل دانستهاند اين است كه او به شدت با مزدكيان برخورد كرد و آنها را تار و مار نمود و اين چيزى بود كه مورد درخواست و علاقهء موبدان زرتشتى بود و براى همين او را انوشيروان عادل خواندند . « 3 » ( 2 ) همچنين دربارهء او اين قصه را ساختند كه وى زنجيرى را در بيرون قصر خويش آويزان كرده بود تا ستمديدگان آن را تكان دهند و او را با خبر سازند تا به دادخواهى آنان رسيدگى كند . « 4 » و دليل كذب اين مطلب آن است كه خودشان بعدها گفتهاند : در طول اين مدت هيچ كس آن زنجير را تكان نداد مگر درازگوشى ! ( 3 ) همچنين در مورد وى گفتهاند : « در ميان هيأتها و سفيرانى كه از سوى پادشاهان عراق
--> ( 1 ) . تاريخ اجتماعى ايران ، ج 1 ، ص 618 . ( 2 ) . مروج الذهب ، ج 1 ، 264 . ( 3 ) . تاريخ ادبى ايران ، ج 1 ، ص 246 . ( 4 ) . تاريخ اجتماعى ايران ، ج 1 ، ص 618 .